تبلیغات
شهر کتاب - خراشه هایی از جنس عشق

شهر کتاب

کتاب سفری به دنیایی پر از خیال و رویا.........

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد
 و خنده کنان با عجله درون دریاچه ی نزدیک خانه اش شیرجه زد.
مادر از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.

 مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکند.....
مادر وحشت زده به سوی دریاچه دوید و فریاد کنان پسرش را صدا زد:
پسرک سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت میکشید
 ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ،
 به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندن رساندند. دو ماه گذشت تا بهبود پسر طول بکشد.
پاهایش ا ارواره ی تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد
پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم هایش را نشان داد.
سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت:
این زخم ها را دوست دارم ، اینها خراش های عشق مادرم به من است!
Tabassom Razavis



نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 11:43 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

قالب جدید وبلاگ پیجك دات نت