تبلیغات
شهر کتاب

شهر کتاب

کتاب سفری به دنیایی پر از خیال و رویا.........

سلام:
خوب قراره که اینجا یه وبلاگ جالب و صمیمی باشه.
حالا بهتون میگم چه طور:
1. من هر روز براتون یه داستان کوتاه میذارم.
2. من کتاب های مورد علاقم رو براتون میگم.
3. شما هم تو نظرات درباره ی کتاب مورد علاقتون میگن.
4. تا من اون کتاب رو هم تو وبلاگ بذارم.
به وبلاگ music  هم سر بزنید، خوشحال میشم!
بگم بهتون که این وبلاگ قراره ی جای خوب و صمیمی باشه.
پس من نیاز به نظرات شما دارم.
Tabassom Razavis


نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 10:31 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

سلام به همه

خیلی ممنون از اینکه این یک سال که من اصلا وب رو آپ نکردم

 بازم همراهی کردین و نظر دادین  :))

خوب یه ذره میخوام سبک وب رو تغییر بدم

و یه سری از پستای شبکه های اجتماعی که خودم عضوم رو بذارم...

همه سبک و موضوعم قر و قاطی....

دوست داشتین هم فالوم کنین ...

Instagram

Tabassom_Razavi



نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت 01:10 ب.ظ توسط Tabassom نظرات


هر روز
شیطان لعنتی 
خط های ذهن مرا اشغال میکند
هی با شماره های غلط زنگ میزند
آن وقت من اشتباه میکنم و او با اشتباه های دلم حال میکند!
دیروز یک فرشته به من میگفت:
تو، گوشی دل خود را بد گذاشتی!
آن وقت ها که خدا به تو میزد زنگ...
آخر چرا جواب ندادی؟
چرا بر نداشتی؟
یادش به خیر آن روز ها.....
مکالمه با خورشید دفترچه های کوچک ذهنم را سر شار خاطره میکرد!
امروز پاره است آن سیم ها که دلم را .....
تا آسمان مخابره میکرد...
اما با من تماس بگیر خدایا...
حتی 1000 بار ...
وقتی که نیستم لطفا پیام خودت را روی ...
پیام گیر دلم بگذار....
82/11/3

نوشته شده در جمعه 8 شهریور 1392 ساعت 02:55 ب.ظ توسط Tabassom نظرات

این فرشته ساده است و خط خطی ست
سر به زیر و یک کمی، خجالتی ست
بوی سیب میدهد لباس او
دامنش حریر سبز و صورتی ست
گوشواره هایش از ستاره است
تاجش از شهاب سنگ قیمتی ست
سرمه های نقطه چین چشم هاش
ریزه هایی از طلاست ، زینتی ست
تکه ای بهشت توی دستش است
خنده های کوچکش، قیامتی ست
دشمنی همیشه در کمین اوست
دشمنش بد و حسود و لعنتی ست
هاج و واج مونده روی این زمین
او فرشته ای غریب و پاپتی ست
*************************
این فرشته راستش خود تویی
قصه ی فرشته ات حکایتی ست
82/11/7

نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور 1392 ساعت 11:16 ب.ظ توسط Tabassom نظرات

البته دور از جون شما!
تصور کنید به عنوان یک نوزادی که هیچ کس از به دنیا آمدن شما خوشحال نیست
 در یک روستای بسیار فقیر نشین در دامن یک مادر بدبخت که کلفت مردم است به دنیا بیایید
 و هیچ گاه وجود پدرتان را احساس نکنید...
تصور کنید در بچگی مادرتان انقدر فقیر است که توان خرید یک لباس ساده را برای شما ندارد
 و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید.
طوری که بچه های همسایه مدام شما را مسخره میکنند و بهتان میخندن..
تصور کنید در کودکی مادر بزرگتان شما را مجبور به انجام کار های سختی بکند
 و در برابر کوچک ترین اشتباهی شما را به سختی کتک بزند!
و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامانش گریه کنید...
تصور کنید که مادرتان هزینه ی بزرگ کردنتان را ندارد
 و شما را به اجبار به دست مرد غریبه ای بسپارد تا بزرگتان کند..
تصور کنید آن مرد غریبه، یک ارتشی سخت گیر و است 
و از همان بچگی میخواهد به شما نظم و ترتیب یاد بدهد
 و شما را کتک بزند و شما مجبور باشید او را بابا صدا کنید!
تصور کنید در میان این همه بدبختی شما یک سیاه پوست آمریکایی - آفریقایی هستید
 آن هم 40-50 سال پیش در اوج نژاد پرستی...
و حالا تصور کنید بعد از 40 دهه چه اتفاقی بر سرتان امده است و چگونه زندگی میکنید؟؟؟
بله! درست حدس زده اید: الان شما قدرتمند ترین خانم جهان هستید!
محبوب ترین، پولدار ترین، بانفوذ ترین و تنها میلیاردر سیاه پوست!
همه شما را به عنوان صاحب بزرگ ترین سازمان خیریه ی جهان،
 پرطرفدار ترین مجری تلویزیونی و برنده ی جوایز متعدد سینما و تلوزیون میشناسند!
سیاستمداران، هنر پیشگان ، ثروتمندان و همه ی آدم های بزرگ و معروف تنها دوست دارند که با شما مصاحبه کنند...
در دانشگاه ( ایلینوی ) زندگی نامه ی شما تدریس میشود با عنوان خودتان!
یک قصر در کالیفرنیا دارید که 7 هکتار است که از یک طرف به اقیانوس ختم میشود و از طرف دیگر به کوهستان!
همچنین ویلایی دارید در نیوجرسی، آپارتمانی در شیکاگو،
 کاخی در فلوریدا ، خانه ای در جورجیا ، یک پیست اسکی در کلورادو ، پلاژ هایی در هاوایی و
با درامد حدود سالانه 300 میلیون دلار و دارایی حدود 3 میلیارد دلار!
 و به عنوان ثروتمند ترین زن خود ساخته ی دنیا مشهر هستید!
آنچه که خوانندید خلاصه ای از زندگی بزرگترین مجر تلویزونی :
((( وینفری ))) بود!!!
Tabassom Razavis

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر 1392 ساعت 01:19 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد
 و خنده کنان با عجله درون دریاچه ی نزدیک خانه اش شیرجه زد.
مادر از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.

 مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکند.....
مادر وحشت زده به سوی دریاچه دوید و فریاد کنان پسرش را صدا زد:
پسرک سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت میکشید
 ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ،
 به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندن رساندند. دو ماه گذشت تا بهبود پسر طول بکشد.
پاهایش ا ارواره ی تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد
پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم هایش را نشان داد.
سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت:
این زخم ها را دوست دارم ، اینها خراش های عشق مادرم به من است!
Tabassom Razavis



نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 12:43 ب.ظ توسط Tabassom نظرات


دوست از تاثیر گذار ترین افراد بر شماست پس در انتخاب آن دقت کنید.
آدمی بر دین و روش همنشین خود است، پس باید ببینید که با چه کسی دوست میشوید.
Choose your friend carefully, For a friend
Is the most influential person.

دوست شما نشان دهنده ی اعتقادات و شخصیت شماست، پس ببین با که دوستی.
هرگاه وضع کسی بر شما نا معلوم بود و دین او را نشناختید، ه دوستانش نظر کنید.
Your friend shows your personality and beliefs.
So look who your friend is.

از نشانه های دوستان خدا دوستی با دیگران است، آن را از ملاک های خود قرار دهید.
مومن چنان است که با دیگران انس  و الفت گرفه و دیگران با او انس و دارند
و کسی که نه الفت پذیر است و نه الفت میگیرد در او خیری نیست.
God's friend make friends with others,
Make it your criteria.

با مردم بودن و دوستی با مردم شما را از وسوسه های شیطان دور میکند.
مبادا از مردم دوری گزینید که گرفتار بلاهای شیطان میشوید.
Friendship and relations with people
repels devil,s temptations.

بهترین دوست تو کسیت که ارتباط روحی قوی تری با او داری.
خدا همه ی برادران ایمانی را از یک روح و یک ریشه آفریده است. آنان را از هم بدانید.
Your best friend is one who has a stronger spiritual relation with you.

ملاک خوبی و بدی تو دوستانت هستند پس در دوست یابی دقت کن.
همنشینی و دوستی با افراد فاسد باغث سو ظن به خوبان میشود
 و همنشینی با خوبان و مومنان تو را جزو خوبان میکند.
The yardstick of your goodness and badness
Is your friend, Choose them carefully

Tabassom Razavis



نوشته شده در شنبه 18 خرداد 1392 ساعت 04:27 ب.ظ توسط Tabassom نظرات

به نام او که بهترین دوست است.
آنان که ایمان دارند بیشترین محبت و عشقشان به خداست.
In his name, the best friend

کافی است پروردگار مهربان خود را بشناسی تا او را بهترین دوست خود قرار دهی.
کیست که طعم حلاوت محبت تو را چشیده و جز آن را طلب کرد و کیست که به قرب تو مانوس گردید آنگاه از تو روی گرداند.
As soon as you know the compassionate God,
 You will make him your best friend


برای دوست یابی باید شاخصه هایی داشته باشی تا بتوانی بهترین شان را انتخاب کنی.
دوستی حدودی دارد کی که واجد تمام آنها نباشد، دوست کامل نیست
 و کسی که هیچ یک از آنها را نداشته باشد اساسا دوست نیست.

To make a friend, have some criterion, to choose the best

رفیق عاقل، همیشه مایه ی آرامش توست.
رفیقی وجودش نافع و منزله داوری شفا بخش و ضد بیماری است
 که روشنفکر و بسیار عاقل باشد.

A wise friend is a source of tranquility.

آن گونه دوست برگزین که تا ابد با هم دوست بمانید.
در قیامت همه ی دوستان به استثنای متقین، دشمن یکدیگرند.
Make such a friendship which lasts forever

ببین با چه کسی دوستی تا فردا پشیمان نشوی.
ای کاش فلانی را دوست خود نگرفته بودم.
To avoid remorse, look who your friend is

Tabassom Razavis

نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد 1392 ساعت 10:35 ب.ظ توسط Tabassom نظرات

یک روز معلم از دانش آموزانی که سر کلاس بودند پرسید:
ایا میتوانید یک راه غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟؟؟
برخی از دانش آموزان گفتند:
با ( بخشیدن ) عشقشان را معنا میکنند.
برخی ( دادن گل و هدیه ) و ( حرف های دلنشین ) را، راه بیان عشق عنوان کردند و
شمار دیگر هم گفتند: ( با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشختی )
 را راه بیان عشق میدانند.
در آن بین پسری برخاست و پیش از این که شیوه ی دلخواه خود را بیان کند، داستانی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند
 طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
آنان وقتی به بالای تپه رسیدند، در جا میخکوب شدند!
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به انان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر گرسنه، جرات کوچک ترین حرکتی را نداشتند.
ببر ارام به طرف انها حرکت کرد.
همان لحظه مرد زیستشناس فریاد زنان از آنجا فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد، صدای ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.... ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان که به اینجا رسید، دانش اموزان شروع به محکوم کردن مرد کردند......
در آن لحظه، پسرک از همکلاسی هایش پرسید:
آیا میدانید آن مرد در لحظه های پایانی عمرش چه میگفت:::
بچه ها حدس زدند، حتما از همسرش عدز خواهی میکرد که تنهایش گذاشته.....
آن پسرک جواب داد: نه! آخرین حرف مرد این بود که :
( عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظت کن
 و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.)
در حالی که قطرات بلورین اشک، صورت پسرک را خیس کرده بود او ادامه داد:
همه ی زیست شناسان میدانند:
ببر فقط به کسی  حمله میکند که حرکتی انجام دهد و یا فرار کند.
پدر من در آن لحظه ی وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.
این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای یان عشق خود به مادرم و من بود.

دوست داشنت انسان ها به معنای دوست داشتن دیگری
به اندازه ی دوست داشتن خود است!

Tabassom Razavis

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد 1392 ساعت 11:51 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

دانشجویی سر کلاس ریاضیات خوابش برد.
زمانی که زنگ خورد بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته بود یادداشت کرد،
و با این فرض که استاد مثل همیشه این مسائل را به عنوان تکلیف درسی داده است،
 به منزل رفت تا برای حل آنها تلاش کند.
از آنجایی که همیشه تمامی تکالیف خود را به تنهایی و کامل انجام میداده،
این توقع را از خود داشت که این بار هم ((( میتواند ))) به راحتی از پس حل این دو مسئله برآید.
با این باور تمام طول هفته را روی حل آن دو مسئله فکر کرد.
در ابتدا هیچ یک را نتوانست حل کند.
اما دست از کوشش برنداشت تا سرانجم یکی از آنها را حل کرد.
وقتی راه حل خود را به استاد تحویل داد، استاد به کلی شوکه شد!
زیرا استاد این دو مسئله را فقط برای آشنایی دانشجویان با مسائل :
(((( غیر قابل حل ریاضیات ))))
روی تخته نوشته بود!!!
Tabassom Razavis


نوشته شده در جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 02:18 ب.ظ توسط Tabassom نظرات

 یکی از بهترین و قابل توجه ترین کشتی های ( غلامرضا تختی ) با ( پتکوف سیراکف ) قهرمان نامدار بلغارستانی بود.
هر دو به دور نهایی رسیده بودند، شگرد سیراکوف فن ( بارانداز ) سریع و بسیار فنی بود.
کشتی که شروع شد ، تختی یک بار ( زیر ) گرفت و سیراکف را ( خاک ) کرد و پای او را در ( سگک ) خود گیر انداخت.
سیراکف روی سگک مقاومت کرد و کشتی ( سر پا ) اعلام شد....
غلامرضا زیر گرفت و او را خاک کرد و باز هم پای او را در سگک خود تحت فشار قرار داد.
دقیقه ی سوم کشتی بود.
فشار سگک موجب ناراحتی شدید پای سیراکف شد.
او با دست به پایش اشاره کرد ، تختی که متوجه ناراحتی او شده  بود ، سیراکف را رها کرد و از جا بلند شد.
فریاد اعتراض تماشاچیان بلند شد که چرا این کار را کردی؟؟؟
تختی ایستاده بود و سرش را پایین....
او در برابر همه ی این فریاد ها سکوت کرده بود.
سیراکف که این عمل جوانمردانه را از حریف خود دید، منتظر داور نشد و خودش دست تختی را به عنوان برنده بلند کرد.
زنده باد تختی، مرام و مردانگی بی نظیرش......
( روحش شاد و یادش گرامی باد )

Tabassom Razavis

نوشته شده در جمعه 3 خرداد 1392 ساعت 01:14 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

سارا 8 ساله بودکه از صحبت پدر و مادر فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه ی جراحی پر خرج پسرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با نارحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را بیرون آورد.

قلک را شکست.... سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ((( فقط 5 دلار )))

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند،

ولی داروساز سرش به مشتری هایش گرم بود.

بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه هایش را محکم روی شیشه ی پیشخوان ریخت!

داروساز جا خورد و گفت: چی میخوای؟؟؟

دخترک جواب داد: برادرم مریضه، میخوام براش ((معجزه)) بخرم، قیمتش چنده؟؟

داروساز با تعجب پرسید: چی بخری عزیزم؟؟؟

سارا جواب داد: برادر کوچکترم یه چیزی تو سرش رفته و بابام میگه فقط معجزه میتونه اون رو نجان بده، من هم

میخوام برایش معجزه بخرم، قیمتش چند است؟؟؟

داروساز گفت: متاسفم دخترم، ما اینجا معجزه نمیفروشیم!

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدا، برادرم خیلی مریضه و بابام پول نداره و این تمام پول منه.

من از کجا میتونم معجزه بخرم؟؟؟

مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت جلو آمد و از دخترک پرسید: چه قدر پول داری؟؟؟

سارا پول ها رو کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب!

فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشید! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:

غصه نخور عزیزم، من میخوام برادر و والدینت رو ببینم، فکر میکنم معجزه ی برادرت پیش من باشد........

آن مرد ((( دکتر آرمسترانگ ))) فوق تخصص مغز و اعصاب در شهر شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی بر مغز پسرک موفقیت آمیز بود و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی پدر نزد پزشک رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یه معجزه بود، میخواهم بدانم بابت

جراحی پسر چقدر باید هزینه کنم؟

دکتر با ارامش لبخندی زد و گفت: هزینه ی عمل ((( 5 دلار ))) بود که قبلا پرداخت شده!!!!

Tabassom Razavis




نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392 ساعت 10:19 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد.
ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود
 و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.
 مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد.
او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.
بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:


من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم.
 سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت.
 با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟
 کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.


سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.

یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود.

اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید.

که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است.

بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.

هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.

اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت.

در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.

در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت.

روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

امیدوارم لذت برده باشی!!!

نظر یادت نره!!!

!

Tabassom Razavis





نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392 ساعت 10:16 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

مجموعه کتاب های بچه های بدشانس:

خواننده ی عزیز:

اگر چیزی راجع به بولدر های یتیم نخوانده اید، پس قبل از این که حتی 1 کلمهی دیگر بخوانید باید بدانید که:

ویولت، کلاوس و سانی، بچه های خوش قلب و باهوشی هستند اما زندگیشان، متاسفانم که این را میگویم، پر از

بدبختی و بدشانسی است. تمامی این داستان ها درمورد این بچه های است!

دوستای عزیزم باید بگم که این کتاب رو زود قضاوت نکنید: اگه شروع به خوندنش کنید تا جلد 13 یه دم میخونید !!

_ مجموعه ی 13 جلدی بچه های بدشانس

نویسنده: لمونی اسنیکت

مترجم: زهرا زرکش

تصویرگر: برت هلکوئیست

گروه سنی: ج

Tabassom Razavis





نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392 ساعت 10:05 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

میریم سراغ کتاب آمبربراون!

جاستین دانیل، بهترین دوست آمبربراون است و آمبربراون دوست جاستین.

آنها در ریاضی و دیکته به یکدیگر کمک میکنند و وسایلشان را به هم قرض میدهند.

اما روزی که جاستین مجبور است به خاطر شغل پدرش از آن شهر برود و از دوست قدیمی اش جدا شود ، ناگهان همه چیز به هم می خورد.

( مجموعه کتاب های 6 جلدی آمبربراون.

نویسنده: پائولا دانزیگر

مترجم: فرمهر منجزی

گروه سنی: ج )

Tabassom Razavis




نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392 ساعت 09:42 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

رامونا شک نداره که کلاس چهارم بهترین سال تمام عمرش خواهد بود! چرا؟؟؟؟

هیجان انگیز ترین دلیل، پیدا کردن یک دوست خیلی صمیمی است!

با این همه روزگارش آن طور که فکر میکند پیش نمی رود، آیا این رامونا همان رامونای همیشگی است؟!

( سری کتاب های رامونا

نویسنده:بولی کلی یری

مترجم: پروین علی پور

گروه سنی : ج)

Tabassom Razavis


نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 11:41 ق.ظ توسط Tabassom نظرات

قالب جدید وبلاگ پیجك دات نت